X
تبلیغات
..::قدرت تفکر و اندیشه::..
...:::::: آرزو :::::.... شنبه سی ام شهریور 1392 18:34


 از خدا پرسید: اگر در سرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشته ای آرزو کردن چه سود دارد؟..

خدا گفت: شاید در سرنوشتت نوشته باشم; هرچه آرزو کرد!!!..*




نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

جمعه پانزدهم دی 1391 19:18

به وبلاگ www.dam--dami.blogfa.com 

                      www.damdami.blogfa.com  هم یه سری بزنید!

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

جمعه پانزدهم دی 1391 19:18

با سلام

این وبلاگ با موضوع داستان های جالب شما را وادار به تفکر خواهد کرد و خوشحال می شم نظراتتونو بدونم 

در ضمن از داستان های شما هم استقبال خواهیم کردو آنها را با درج نام و ایمیل و وبلاگتون به نمایش خواهیم گذاشت.

ایمیل: MR_TIKTAK@YAHOO.COM

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

آرامش واقعی... شنبه سی ام مهر 1390 17:38
 

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله شو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده.

 ************

عذاب وجدان
 
هميشه مال كسي
 
است كه صادق نيست ......!!!


محبت رو فراموش نکنید...*

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

قدم های لرزان... چهارشنبه ششم مهر 1390 15:0
 

 وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود،....

همانجا روبروی در، دستم را به میله گرفتم…
پیرمرد با کُتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی های اقایون گره کرده! (که میشود گفت تقریبا در قسمت خانم ها)...
خانم دیگری وارد اتوبوس شد، کنار دست من ایستاد، چپ چپ نگاهی به پیردمرد انداخت، شروع کرد به غرلند کردن!..

ـ برای چی اومده تو قسمت زنونه! مگه مردونه جا نداره؟ این همه صندلی خالی!..
ـ خانم جان اینطوری نگو، حتما نمی تونسته بره!. . .
ـ دستش کجه نمی تونه بشینه یا پاش خم نمیشه؟....
ـ خب پیرمرد ِ! شاید پاش درد میکنه نمی تونه بره بشینه!

ـ آدم چشم داره می بینه! نیگاه کن پاش تکون میخوره، این روزها حیاء کجا رفته؟!…


سکوت کردم، گفتم اگر همینطور ادامه دهم بازی را به بازار می کشاند! فقط خدا خدا میکردم پیرمرد صحبت ها را نشنیده باشد!...
بیخیال شدم، صورتم را طرف پنجره کردم تا بارش برفها را تماشا کنم…

به ایستگاه نزدیک می شدیم
پیرمرد میخواست پیاده شود
دستش را داخل جیبش برد
پنجاه تومنی پاره ایی را جلوی صورتم گرفت
گفت:”دخترم این چند تومنیه؟”...
بغض گلویم را گرفت، پیرمرد نابینا بود! خانم بغل دست من خجالت زده سرش را پایین انداخت و سرخ شد…

نجوا …………………………..
چه راست گفت پیامبر خدا( صلی الله علیه و آله ) « برای گفتار و کرداری که از برادرت سر می زند، عذری بجوی و اگر نیافتی، عذری بتراش...

راستی محبت یادتون نره....

 

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

 

استادى از شاگردانش پرسید:

چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

 

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم...

 

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟..

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟...!!

 

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد...

 

سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد...

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند...

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

 

سپس استاد پرسید:

هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است....

فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است...

 

استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد .

اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی...

راستی یادتون نره  "محبت " رو در سبد روزانه ی زندگیتون قرار بدین...

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

خدایا... سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 10:4
خدایا...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




از تو می‌خواهم مرا در لیاقت ملکوتی سبزت بپذیری. . .
نگاه اندیشه‌ام را از زندان مخوف هوس‌ها برهانی. . .


و روحم را در آرامش بیکران عشقت، پرواز رهائی بخشی. . .

هر شب قلبم را خاشعانه به ستاره‌های مهربان دوردستت می‌آویزم. . .
رنجی را که آن متکبر مشرک بر قلب عاشقم آویخت. .
با هدایت بی‌بدیل خویش خنثی ساز. . .

هنوز هم همواره با زنجیرهای نامرئی شیطان درگیرم. . .
تنها تو می‌توانی مرا از این رنج جانکاه ظلمانی برهانی. . .

چشمان قلبم همواره در انتظار رویش لطف جان‌بخش تواَند. . .
و قلب اندیشه‌ام تنها و تنها امیدوار بارش باران رحمت توست. . .
بارانی که ریشه‌های افسردگیم را می‌خشکاند. . .
و درختان امیدواری در قلب اندیشه‌ام می‌رویاند. . .

خدایا...

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

جایگاه تو کجاست. . . ! دوشنبه چهاردهم دی 1388 20:30
                                 داستان عشق...
. . .
یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد...دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد ...!!

در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود ...مرد وارد شد و آنجا ماند..!

چند روز بعد ابلیس به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت.. :

این كار شما است !...

پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟..
ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده ،از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می كند...به درد و دلشان می رسد!!.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...همدیگر را در آغوش می كشند و می بوسند...دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید !!...

وقتی با آرامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت : با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند..

                                                                                                            پائولو كوئلو

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

سفر به کعبه جانان... یکشنبه پانزدهم آذر 1388 12:43

...

سخن که از دل برآید. . . . . . . . لاجرم بر دل نشیند..

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .   .   .   .   .

۳ فایل فلش در زیر براتون گذاشتم ...امیدوارم که شما رو وادار به تفکر در زیبایی ها کنه...

لطفا بعد از کلیک تا بارگذاری صفحه صبر کنید...

 

  

         انی اَنا ربّک...                     بخوانید مرا...                     خلوتگه راز...

 

عید غدیر ....عید بارش رحمت الهی بر انسان ها مبارک...

 

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

یک کمی ایمان داشته باش ... جمعه بیست و چهارم مهر 1388 18:53
. . .

ایمان....

این سگ در شب کریسمس سال 2002 بدنیا آمد. او با دو پا بدنیا آمد – مطمئنا در آن زمان نمی توانست راه رود. حتی مادرش او را نمی خواست. صاحب اولی او نیز فکر نمی کرد که زنده بماند و به فکر دفن کردن او بود...

برای خواندن مابقی داستان به ادامه مطالب بروید...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

بعضیا چه دل خوشی دارن.....!!! چهارشنبه یکم مهر 1388 21:0
ملا نصرالدین

...

 می‌گویند روزی ملانصرالدین به همسرش گفت: 


برایم شیرینی درست كن كه تعریف آن را فراوان از ثروتمندان شنیده‌ام...

همسرش می‌گوید آرد گندم نداریم.! ملا می‌گوید آرد جو استفاده كن.. !!

همسرش می‌گوید شیر هم نداریم.! ملا جواب می‌دهد: به جایش آب بریز. .

همسر ملا می‌گوید: شكر هم نداریم.! ملا پاسخ می‌دهد: شكر نمی‌خواهد.. 

همسر ملا دست به كار می‌شود و با آرد جو و آب به اصطلاح شیرینی می‌پزد. ..



ملا بعد از خوردن، قیافه‌اش درهم‌ می‌رود و می‌گوید: 

چه ذائقه بدی دارند این ثروتمندها...


حالا ببینید حكایت خیلی از ماها را وقتی می‌خواهیم به موفقیت یا هدف زیبایی برسیم.. 

به ما می‌گویند: كینه‌ها را بیرون بریز كه تنها راه خوشبختی رها شدن است.. 

ما می‌گوییم: یكی از دلایلی كه می‌خواهم موفق باشم كم كردن روی بعضی‌هاست این یكی ‌رو بی خیال ..

می‌گویند: هر چه دیگر نیاز نداری (یا بیش از نیاز توست) از زندگیت خارج كن تا روح طراوت و سعادت در زندگیت جریان یابد.. 

پاسخ می‌دهیم: وقتی به ثروت رسیدم هر آنچه نیاز دارم تهیه می‌كنم، بعد فكری به حال كهنه‌ها (یا خیرات اموالم)  خواهم كرد..

می‌گویند: ورزش كن كه برای زندگی سعادتمند به نشاط و سلامتی نیاز داری... 

در جواب می‌گوییم: هنگامی‌كه موفق شدم و پول كافی به‌دست آوردم بهترین امكانات ورزشی را تهیه می‌كنم... 


آن وقت همانگونه كه ملانصرالدین به نان شیرینی نگاه می‌كند ما به نانی كه برای موفقیت خود ساخته‌ایم نگاه می‌كنیم و می‌گوییم: 

چه دل خوشی دارند بعضی‌ها ....!؟!؟

راستی محبتتون روز افزون باد...

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

بیراهه.. . . !! جمعه بیست و ششم تیر 1388 14:14
عاقبت ریا....!!!

. . .

سفره افطارش در بین آشنایان و اقوام معروف بود. روزهای تاسوعا و عاشورا، دو نوع غذا نذری می‌پخت و شب عید به همه معلمان فرزندش سکه طلا هدیه می‌داد...

زمانی که همسایه‌اش فوت کرده بود دسته گل سفارشی‌اش آنقدر بزرگ بود که از درب منزل کوچک متوفی، رد نشد و مجبور شدند آن را دم در بگذارند..

وقتی مردی که در مراسم ختم کنار او نشسته بود و از بدبختی و بیچارگی مرد فوت شده و آینده نامعلوم دو بچه یتیم باقی مانده صحبت می‌کرد، او در فکر این بود که کارت ویزیتش را فراموش کرده روی دسته گل بگذارد؛ و باید حتما موقع خروج این کار را انجام دهد....

 

راستی هر روز " محبت " رو در سبد روزانه ی زندگی خود قرار دهید.



نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

قلعه ي نجات . . . یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 19:0

قلعه ي نجات.. .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .                                          
روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند. .!!

پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند. معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.. 

پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیش گو، وارد اتاق سری شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود....!! اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف های این اتاق سری را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیری شود....
 
سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است..!!
معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد...
 
پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود!
 
 معنی این داستان را می توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبیه کرد...!!
 در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. این قلعه با مواد مختلفی محکم تر از سنگ ساخته شده است... این مواد چیزی به جز خشم و نفرت، گله و شکایت ، خوار شمردن و غرور و کبر ، شتاب، تعصب و بدبینی و ... نیستند..!!. با این مواد واقعا هم می توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران را پشت درهای آن گذاشت. همان طور که این پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود...
دوستان من بیاییم درون دل هایمان را پر از عطر مهربانی ها کنیم...
 
راستی محبت رو هر روز در سبد روزانه زندگی خود قرار دهید
 
نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

چشم شیشه ای ! شنبه بیست و نهم فروردین 1388 11:40
پنجره ي دل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند...!!

 روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» 

همسرش نگاهی کرد....
اما چیزی نگفت.هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن
جوان همان حرف را تکرار می‌کرد.... تا اینکه  بعداز چند روز، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»....

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم وپنجره‌هایمان را تمیز کردم!» ...


......زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه

خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟..

راستی محبت رو هر روز در سبد روزانه ی زندگی خود قرار دهید...


 

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

سال نو مبارک... جمعه سی ام اسفند 1387 12:20
سال نو مبارك   . . . . . . . . . . . .

  و ما در این لحظه، در این نخستین روز آفرینش، نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز برمی افروزیم و در عمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم، و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما برپا می شده است، با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگهایمان می دود، شرکت می کنیم   و بدین گونه، «بودن خویش» را، به عنوان یک ملت، در تندباد ریشه برانداز زمان ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و   «خالی از خویش»  برده ی رام و طعمه زدوده  از «شخصیت» این غرب غارتگر کرده است، در این میعادگاهی که همه نسلهای تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند، با آنان پیمان وفا می بندیم و «امانت عشق» را از آنان به ودیعه می گیریم که «هرگز نمیریم» و «دوام راستین» خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پایه «اصالت» خویش، در رهگذر تاریخ ایستاده است،...

«بر صحیفه عالم» ثبت کنیم.

دکتر علی شریعتی..

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

سلام عزیزان...

دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره. سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن بر شما و خانواده تان خجسته باد..

..:: حامد ::..

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

دنیای مجازی....!!! یکشنبه یازدهم اسفند 1387 10:20
..........................................................دنياي مجازي

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم. فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟... نه.         نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟   
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست...!!
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم...!!
- باشه برات می خرم...*
صندوق پست الکترونیکی من پر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم....
- عمو!... می شه بگی کره و پنیر هم بیارن؟...!!!
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته...!
- باشه، ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خوب؟.. 
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست، بذار بمونه، برایش نان و یک غذای خوشمزه بیارید.*.
آنوقت پسرک روبروی من نشست...
- عمو... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟..
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن..!!. 
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسه گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده..
- عمو... تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه..
- اینترنت چیه عمو؟
اینترنت جائیه که با کامپیوتر می شه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همة این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی..
- مجازی یعنی چی عمو؟... 
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم...
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمی شه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اون طوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم...
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو، من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم...!!
- مگه تو کامپیوتر داری؟..!!
- نه ولی دنیای منم مثل اونه... مجازی. مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم. وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم. خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی می کنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.

 پدرم سالهاست که زندانه، و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه می رم تا یه روز دکتر بزرگی بشم. مگه مجازی همین نیست عمو؟..
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم. صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی...

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم... ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها عاجزیم...!!

راستی محبت رو هر روز در سبد زندگي خودتان قرار دهيد ...حتي در دنياي مجازي زندگيتون

 

 

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

قاضي پليد....!!! دوشنبه هفتم بهمن 1387 19:51
...سو ء ذن

مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت..!!!


متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد..!!مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند..!!

اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد..!!! 
زنش آن را جابه جا كرده بود.

مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ،حرف ميزند و رفتار مي كند.....!!

 

و این سوءظن  عجب قاضی پلیدیست.....

 

 

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

بهترین روز زندگی...!!! یکشنبه بیست و نهم دی 1387 20:15
........؟

*...بهترين روز زندگي...*

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عده ای دوست در یک میهمانی شام گرد هم جمع شده بودند..! هر یک از آنها خاطراتی از گذشته تعریف میکردند..
یک نفر پرسید: بهترین روز عمرتان کدام روز بوده است؟...


زن و شوهری گفتند: بهترین روز عمر ما روزی بوده که ما با هم آشنا شدیم..


زنی گفت: بهترین روز زندگیم روزی بود که نخستین فرزندم به دنیا آمد..


مردی گفت: روزی که از کارم اخراج شدم بهترین و بدترین روز عمرم بوده است. آن روز، باعث شد که روی پای خودم بایستم و راه تازه ای را شروع کنم و از آن روز از هر قسمت زندگیم راضی بودم..


این گفتگو ادامه داشت تا اینکه نوبت به زنی رسید که تا آن هنگام ساکت بود. از او پرسیدند: بهترین روز عمر تو چه روزی بوده است...
زن گفت بهترین روز زندگی من امروز است.. زیرا امروز روزی است که بیش از همه روزها برایم ارزشمندتر است. من نمیتوانم دیروز را بدست بیاورم و آینده هم مال من نیست. اما امروز مال من است..* تا آن را هر طوری که میخواهم بگذرانم و از آنجا که امروز تازه است و من هم زنده هستم پس بهترین روز من است و خدا را برای این شکر میکنم...


...
به خاطر داشته باشید که آینه ی خودروی زندگی برای این نیست که رو به عقب رانندگی کنید. باید از گذشته درس بیاموزیم نه اینکه در گذشته ها زندگی کنیم. آنتونی رابینز


دو روز در هفته است که نسبت به آن هرگز نگران نیستم. دو روز بدون دغدغه و رها از بیم و هراس. یکی از این روزها ((دیروز)) است و روز دیگر ((فردا)). رابرت بردت 

سعدیا ((دی)) رفت و ((فردا)) همچنان موجودنیست....... در میان این و آن، فرصت شمار امروز را  


یه چیزی رو یادتون نره دوستان: امروز اولین روز از بقیه زندگی شماست. اگه تصمیم گرفتید میتونید از همین لحظه دوباره شروع کنید.

__________________
تقدیر تو اندیشه ی توست!
آن چیزی که امروز به آن می اندیشی فردای تو را میسازد...

راستی یادتون نره محبت رو هر روز در سبد روزانه ی زندگیتون قرار بدین....

 

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

یا حسین.... جمعه سیزدهم دی 1387 19:0
 يا علي اصغر حسين...

من از اين بالا همه جا را مي بينم. من از اين جا همه آدم ها و اسب ها را مي بينم..

چقدر آدم! چقدر اسب! ...

من از اين بالا حتي رودخانه اي مي بينم. چقدر آب! كاش كسي جرعه اي آب به من بدهد... . تا كنون پدر مرا روي دست هايش بلند نكرده بود. نمي دانم اكنون چرا اين كار را كرده... . من از اين بالا كسي را مي بينم كه تيري سه شعبه به كمان گذاشته و به سوي ما نشانه رفته است.من........مـــ ...»

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |

سیب... سه شنبه نوزدهم آذر 1387 0:12
...؟

 می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود میسييييييييييب... کشید...

می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد...

می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم بر صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود.

می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی جود نداشت.

 می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد ولی دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند....

 آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرد و
دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب...

 

دوستان گلم فرصت محبت کردن حتی ....حتی با لبخندی کوچک را از خط تیره ی زندگی خود سلب نکنید...چرا که همیشه این فرصت را ندارید....

پس...              سیییییب... 

 

نوشته شده توسط //..::حامد::..\\  | لینک ثابت |